
دست غم سيلي سُرايد صورت آهنگ جنون
رنگ آميزد فراقش بر رخم رنگي چو خون
فرقت دُردانۀ دل را دمي كي قادرست
دل كه در امّيد ديدارش بسوزد از درون
وسعت تنهايي دل قصّه ها دارد و ليك
قصّۀ اين دل چه گويم چون ز اوّل شد فسون
طوطيِ دربارِ عشقم، بلبل آوازي خموش
جغد را كس ديده خواند بهر گل اي ميم و نون
دست بند و پا فتاده از ره و غم در كنار
آيد از نو دست من گيرد زغم آيم برون
صد هزاران بار بستم چون شكستم بست قبل
دل همي زين بست وبشكستن چه مي داردفزون
درد من را اي طبيبا چيست درماني به كار
نيست در بر آشنايي... دلربايي... ذوالفنون
بي خبر گويد از اين دفتر هزارن بیت وشرح
شرح دفتر چون نـــگارد دل بيـــارامد كنـــون
