یادش بخیر سالی دی هم بهار می بود
فصل شكفتن يـــــخ ، گل در كنـــــار مي بود
يادش نكو كــه آندم ، گاه ترانه و شمع
شبها يه چشمِ مستم مه چون نگار مي بود
فصل رهيدن از خود،پرواز تا به خورشيد
بر مركب سعادت اين دل ســوار مي بود
اي پاي بسته در دام ،اي صاف و ساده ديروز
در دام تـو هزاران صيـد وشـكار مي بود
افسوس از آنكه گل را در زيرِ نور فانوس
ديدي و بر شكستي كانـرا قرار مي بود
كارت رسيده آنجــــا نوري نمانده از يار
در كلبـــــه دل تو كِي اين غبــــار مي بود
در پشت كوچه غم، دل چون ستاره بي تاب
شامي به وسعت قرن چشم انتظار مي بود
يادت بماند اي دل ،محروم ومانده از يار
مقصـــود كاروانت قصـــد ديــار مي بود
كــــاش از نو پر كشیدن ،پرواز زير مهتاب
آنجا روم كه هردم مطلوب يـــــار مي بود
