
آه از دست تو ای ماه شب تنهایی
که چقدر زیبایی
پیش چشمان به ره مانده من
که افق را بدنبال کسی مینگرد
تو چه خوش مي تابي
و در اين ظلمت بي كس بودن
يكه و تنهايي
.
.
.
آه اي همره ديرين دل خسته من ....تنهايي
تا كجا با مايي
پس از آن ماه كه شبهاي مرا هم آواست
تو چرا همدم اين خسته بي ساماني
هق هقم زير حرير مهتاب
چشم بر هم زدني هجر تو را مي خواهد
ولي افسوس كه از جنس وفاداراني
ترسم از آنكه بلرزد گاهي
تن تو تنهايي
و دوباره شكند باز دل ساده دلي
زين شكايت كه چرا با مايي
.
.
.
آه از دست تو اي تنهايي
واي از دست تو اي تنهايي
تو چرا با مايي
