مرا شبهای تنهایی نگار و اشک و آهم بس
در این خلوت سرا دل را مرور خاطراتم بس
کنار جوی و عطرِ گل، شنیدم ناله بلبل
که برگی گل به لب بوسید و گفتا این برایم بس
کنارم گر نمی آید به دلداری و دلجویی
همی چون درد او در دل بماند یادگارم بس
امیدم آن بُود شاید شبی آید به خوابم او
که در خواب از سَرِ غفلت نشیند در کنارم بس
اگر روزی نیاید تا دوباره در برش باشم
مرا یاد همان شب ها که بودم با نگارم بس
نمی دانم که میداند که شب در اوج تنهایی
به یادش می سرایم اشک و گویم یاد یارم بس
خبر دادند عاشق را که چون از بهر معشوقی
بگفتم بی خبر از عشق همین کنج و کنارم بس
